خاطرات کربلا
امروز 4 اسفند ساعت 10 صبح : همه مسافرا کنار اتوبوس ایستادن ، انگار ما از همه دیرتر رسیدیم و این موضوع رئیس کاروان رو دلخور کرده. هوا کمی خنکه و یه نسیمی میاد. از اینکه مهدی همراهمون نمیاد همش دلشوره دارم. دلم نمیخواد ازش خدافظی کنم. چمدونا رو کمکمون میکنه و تا صندلی اتوبوس میاد، آتنا بهونشو میگیره و نمیخواد بغل من بیاد. برخلاف تصورم چون دیر رسیده بودیم نتونستیم صندلی های کنار هم بشینیم و هر کدوم یه جا افتادیم. آتنا اصلاً اذیت نمیکرد و آروم و خانوم تو بغلم نشسته بود، خیلی زود چشماش سنگین شد و خوابید. ساعت 11:30 شب : رسیدیم مرز مهران و ماشین بلاتکلیف کنار خیابون نیم ساعته که وایس...









